حال خراب
در فـــرقت دلـــدار مــــرا حال خــــراب است
شوقش به دل سوخته ام نقش سراب است
شب تا به سحر درپیِ دیدار دل افــــــروز
افسوس که کج رفته ام و مه زحجاب است
رفت از سرِ مـــن دوستی زیــــــــــــور دنیا
دل در گرو ناله ی چنگ است و رباب است
چــون نی بزنم ناله و چــون شمع بسوزم
نالیدنم از فـــــُرقت و از حُب شراب است
تا چند زنم نعره که عقل از کف من رفت
در بند جمالش شدم و سینه کباب است
عقل از کف مـــن رفته ز مخموری دوشین
دستم به سرِ زلفک شیرین و رکـــاب است
چـــون می گــذرد عمرم و پیری به تماشا
در دیـدن شیرین دهنان پای شتاب است
آن جعد دوگیسوکه به بالای خـــود آویخت
چون حلقه ی زرّین شده و دُرّه ی ناب است
چون گلّه کند همّتی از چشم شب افــروز
ازلیلی خـود بوس لب ناب جــــــواب است
بــــــر عـــــــاشق دلباخته ایـــــراد مگیرید
پیراست وفگاراست ومی آلوده وخواب است
15/3/1396
[ دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 12:44 ] [ حجت ا...همتی ] [ ]
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 179