عجب از این مملکت رها شده
اسیر پول و گول اغنیا شده
پر از وطن زگنج و زرّ زهرطرف
ولی ز بیخ و بُن همه فنا شده
ز خاک آن چه ثروتی نهفته بین
ز مُلک مردمان بینوا شده
هزار هزار گنجها در این وطن
عجب که مردمان آن گدا شده
چه کاخهای زرنگار اغنیا
ز استخوان بینوا بنا شده
حزینوناخوش وخرابوبی معین
مریض ها زیاد و بی دوا شده
چو رومی اندر این سرای بیکسی
فدای جور و حیله و جفا شده
12/10/1402
موضوعات مرتبط: غزل
ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 54