زداغ باغ دلگشا شراره هــــا ز سرکنم
زخاطــــرات برنگشته ناله ها به سرکنم
زداغ روی لاله هــا به گفتگوی سالها
سرای قلب خویش را ز داغها شررکنم
شکسته گشته جامها ، به زیرخاک نامها
بهرویگونه هایخویش دانه یگُهرکنم
دراین سرای خفته ها هـزارها نگفته ها
امید زندگی برفت و مالها حــــدرکنم
چنان ریا وحیله ها گـــــرفته جان پیلها
زروزگارنامراد ، خویش راحــــذرکنم
ازاینستمکه پیزپیبه بیکسان روا رود
تمامی فــــرشتگان درآسمان خبرکنم
تمام یقّه چــــــــاکها امیدها به بادها
ز رنج این برهنگان چهخاکهابه سرکنم
دهانهای دوخته، جــــــوانهای سوخته
کرامت فـــروخته ، زخون دیده ترکنم
چهجایماندنستدراینسرای رنجوپُرستم
زدست مـردمان بد به ناکجا سفرکنم
اگرزدست دیگران حقوق خوددرآورم
دراین زمان پرفـــریب بارها خطرکنم
چه جایصحبتاستدراینکلاسدرسحیلهها
امیدو آرزوی خود کشته و دربدرکنم
دراینسرای بیکسیکههرکسیزناکسی
حذر خود از خرابه ی معاندان شرکنم
میان صد سخنسرا ز صد رقم شنیده ها
به شور شعر رومی و هَزارها نظرکنم
11/10/1397
ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24