گوهر خودروي هنر
عـــــاشقم مـن بـه تمنـّاي وصال هنــري
آشكـارا شدي از كلك كلامــم هنــري
بـه بــــــرِ آدم دانـا نبــــود بهتـــر از اين
هنـــر جمله پسند از سـر شيريـن سخنـي
دل مـن درطرب ازقصّه ی همچون گهری
سخنـي از هنـــــر و بـر دو لب سيمبـري
طـوطيان را نبـــود خـوشتـراز ايّام بهــــار
كـه بخوانند و سرايند به شيـرين شكــري
كمي از چشمـه ی جوشان هنـر در سر من
كـه هـويدا شده ايـن قصّه بـه ذاتـم اثري
چه فتّوت چه مروّت چـه كـرامت همه را
به يقين از سراين گـوهـرخود روشجري
سخنم گر بپسندي همه شهد است و شكر
همه موزون چـوآهنگ خـروس سحـري
گـل شب بوي بهـار است و نـواهـاي قنار
كه به اين جان و دل من بفكندي شرري
شاعري از سر شوق است وطربناكـي مـن
نه به دنبال مقــامـي و نــــوايـي و بـري
حال اين صحبت واين قصّه ی مردانه شنو
تا كه چشم گل تو بيندم اين مختصري
گـــر از اين مدّعيــان روي پسندي نبود
نکندهمّتی از شهد زبـــانش ضـــرري
مهرماه1382
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 232