کَپَرمن خاطره ی من
تدوین:حجت همتی
دبیر زبان و ادبیات فارسی دبیرستان امام جعفر صادق(ع)
آموزش وپرورش عشایری
لرستان
سال تحصیلی 90-1389
بخوانید سرگذشت پر از فراز و نشیب مرا تا مستحکم شودپایه های امید و اراده ی شما.
اینجانب رجبعلی دهقان دوران کودکی و نوجوانی را در یکی از روستاهای دور افتاده کوهدشت لرستان سپری نمودم. به قول مادرم در سال 1343در زمستانی سخت و در روزی بسیار سرد و برفی در حالی که گاه و بیگاه باد همراه با ریزه های برف از شکاف های کناره در خانه بر درد بی کسی و رنج فقر تن نحیف مادرم را آزار میداد، چشم به دنیای درد و رنج گشودم.
دوران پیش از دبستان را خیلی به یاد نمی آورم. امّا دوران دبستان شروع مشکلاتی طاقت فرسا بود که برایم محسوس بود . سختی از ناحیه نبود تغذیه و لباس مناسب و همچنین خانه ای که بتوان تا حدودی از گرمای تابستان، باران و سرمای زمستان در امان ماند.
روزهای سخت و حتی لحظات تلخی را که می گذراندم همیشه به فکر فرومی رفتم از اینکه چگونه تا کنون بزرگ شده ام و درس خوانده ام و چه روزگاری را در پیش خواهم داشت.
پدرم هیچ دارایی و سرمایه ای نداشت و معاش زندگی ما را با چوپانی برای دیگران تامین میکرد. هیچ موقع غذای مناسبی به خود ندیدم، همیشه آرزومند لباسی نو و زیبا بودم که همیشه هم از آنها محروم بودم. نه فقط من بلکه خواهرم هم اینگونه بود.
چقدر خاطره انگیز و به یاد ماندنی است. بیسکویت های فله و آب نباتهای گرد و خاک گرفته ی مشدی مراد دوره گرد که هر از چند گاهی با چندین امید و آرزو کام خود را با آنها شیرین نموده و به اصطلاح دلی از عزا در می آوردم.
خانه ی ما که در حقیقت کپری بیش نبود، حدود سه کیلومتر تا مدرسه فاصله داشت که هر روز بدون خوردن صبحانه آن مسافت را برای درس خواندن با پای پیاده می پیمودم.
روزهای پائیزی ساقه های خشکیده گیاهان بلند در زیر باد همچون مارماهی پیچ و تاب میخوردند و سوت های پی در پی باد میان جنگل گویی هشداری بود برای تنهایی من و پایان روشنی روز.
1
در غروب روزهای سرد و غضبناک در برگشت به خانه صدایی که در شاخ و برگ درختان می پیچید قلب رنجورم را بیشتر می رنجاند و قطره های تند باران مدام گونه های سردم را می کوبید ، که بعد از پیمودن مسافتی نسبتاً زیاد با پاهای بدون جوراب و کفشهای وصله دار لاستیکی که پنجه هایم دایم گل و لای مسیر را ورز میداد ، بی حس و بی رمق به خانه می رسیدم.
باری در فصل پائیز مادرم زغال تهیه میکرد و بیشتر روزها مقداری با خود میبردم و به مردم نزدیک مدرسه می فروختم و در فصل بهار کنگر با خود میبردم و می فروختم و با پول آنها قلم و دفتر و گاهی کتاب غیر درسی می خریدم که البته یکی از معلمانم در شهر برایم تهیه می کرد . زیرا علاوه بر کتابهای درسی که همیشه شاگرد اوّل مدرسه بودم ، کتابهای غیر درسی را هم مطالعه می کردم. تا اینکه پدرم به علت بیماری ناشناخته ای که بعدها فهمیدم شاید آپاندیس ایشان ترکیده بعد از فقط یک شبانه روز دل درد شدید جان سپرد.
از آن پس من ماندم و مادر مریض و ناتوان و خواهر کوچکم. خدایا حتی با وجود پدر و تلاش شبانه روزیش معاش برایمان سخت بود، حالا بدون پدر زندگی چگونه خواهد بود !
یک بیت شعررا از بابا طاهر عریان حفظ کرده بودم و همیشه با زمزمه کردنش آرامش میگرفتم.
همه گویند که طاهر کس نداره خدا یار منه چه حاجت کس
به هر حال بعد از مرگ پدر مجبور بودم برای تهیه مخارج زندگی مادر، خواهر و خودم تلاش بیشتری بکنم زیرا دیگر مسئول معاش زندگی یک خانواده شده بودم. شبها در پای فانوس کوچک دور از چشمان مادر و خواهرم ضمن درس خواندن در فراق پدر، با گریستن خود را آرام میکردم و مدام نفسهای خسته و دستهای پینه بسته و لبخندهای سرشار از مهر و عطوفت پدرم را به خاطر می آورم،ولی نه مدام گویی حس می کردم.
آنگونه که در کتابها خوانده بودم اراده و خواستن بود که هر لحظه به من امیدواری میداد . بهترین تقویت کننده اراده و امیدواری من نسبت به درس و آینده ی روشن تحصیل ، یکی از معلمانم بود که مادام مرا مورد محبّت خود قرار میداد و تشویقم مینمود. تا اینکه دوران تحصیلم در آبادی سپری شد.
در منطقه ای که در آن زندگی میکردم دبیرستان وجود نداشت. به همین خاطر همیشه نگران ادامه تحصیل بودم.
2
تا اینکه یکی از معلمانم که برای همیشه تاریخ عمرم از او به نیکی یاد خواهم کرد و خداوند از او راضی باد ، در شهر کاری برایم پیدا کرد ، کار سرایه داری در یک مدرسه.
به هر حال توسط همان معلم به مدرسه ای که قرار بود در آن سرایدار روز مزد شوم ، معرفی شدم. سپس من که در روستا هیچ سرمایه ی کار و زمین کشاورزی نداشتم ، همراه مادر و خواهر کوچکم به شهر عزیمت کردم و دراتاقی از مدرسه که مخصوص سرایداری بود جا گرفتم.
هرگز نمی توانم توصیف نمایم لذّت عجیب زمانی که اوّلین بار سوار ماشین شدم که گویی روحم در پرواز بود. هم شاد و ذوق زده بودم و هم دلتنگ که گویی به آخر دنیا در سفر بودم . جسمم در سفر بود امّا روحم داشت به فضای بی آلایش و ساده ی دور از هیاهوی آبادی بر می گشت . برایم دردناک است به یاد آوردن غم عزیمت و دل تنگی های مادر و خواهرم در شب اوّلی که در شهر سپری کردیم .
شب ها به سختی می گذشت و روزها در پی آن تا اینکه آرام آرام خود را با عزیمت و زندگی شهر نشینی وفق دادم . فقط بیش از یک سال از شهرنشینی ام نگذشته بود که ناگهان باد خزان تیره بختی دمیدن گرفت و چرخ روزگار مادرم را هم که تنها مفرّ و پناهگاهم بود بعلت بیماری از من گرفت که او را در روستا در کنار قبر پدرم به خاک سپردم. از اوّل تا آخر سال فقط از یک پیراهن وشلواردست دوّم استفاده می کردم تا خواهرم بهتر زندگی کند. گاهی آدم درد دارد، کس هم دارد و با نوازش درد محسوس و مؤثر نیست.
امّا بر من دریغا که درد داشتم و کس هم نداشتم. ولیکن در پس آن همه فراز و نشیب ها اراده ای بود پولادین.گامهایی بود محکم.تا اینکه دیپلم ریاضی فیزیک را با وجود آن همه سختیها با بهترین معدّل به پایان رساندم.
درکنکور شرکت کردم و در دانشگاه تهران در رشته ی مهندسی عمران پذیرفته شدم . در آن هنگام خواهرم هم در مدرسه استعدادهای درخشان قبول شد که به این صورت مشکل سر پناه خواهرم هم موقتاً حل گردید.
به لطف پروردگار عالم پس از سپری نمودن آن همه رنج و مشقّت و بی کسی،روزگار خوشی و سعادت من فرا رسیده بود.
3
از بس در دانشگاه زرنگ بودم بسیار محبوب هم بودم. در کارهای خدماتی دانشگاه کار میکردم و درس هم می خواندم تا اینکه یکی از همکلاسیهای دانشگاهیم با خواهرم ازدواج نمود و خودم هم پس از فراغت از تحصیل با پشتوانه ی اراده و توکّل به خدای بزرگ زندگی بسیار خوبی را بنیان نهادم که تا همیشه یک خانواده فقیر هم از حقوق من روزی می خوردند.
هم اکنون من مهندس رجبعلی دهقان هستم . آری این است نتیجه خواستن ، اراده و توکّل به خدای بزرگ. پس هر کس فقط خدا را بخواند ، او برایش کافی است.
فلذا ای خوانندگان شریف بدانید که :
1- رنج و مشقت در طول تاریخ باعث پختگی آدم می شود.
2- راهنمای نیکو باعث نجات انسان می شود.
3- اراده و توکل به خدا حلال کلیه ی مشکلات و رافع هر مانعی است.
4- یاد خدا آرامش بخش دل است.
5- هر آن کس که دندان دهد، نان دهد.
6- با توکل به خدا انسان عاقبت به خیر می شود.
7- نعمتهایی که داراهستید،عنایات خداوند است پس محرومان راازآن بهره مند سازید.
پایان
4
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان عاشقانه,داستان به انگلیسی,داستان فیلم فروشنده,داستان های عاشقانه,داستانهای واقعی,داستان بد,داستان کودکانه, نویسنده: بازدید: 244