وصف شیخ رومشگان(محمدعالی)
مردی از وادی رومشگان ورنگینبانسرای
نیمه های شب مـــداوم بود با او آشنای
باخبر بود از زمان مــــرگ و عمر خویشتن
نیک من بشنیدم و گفتار او در جای جای
حیف این مـــردم که او را کاملاً نشناختند
گوهری بود از سر سجّاده و عرش خدای
چشمهای بود ازکـرامات عجیبآنبوالعجب
در دل شب بود با آیات قـــــرآن همنوای
گاهگاهی سرزد از او یک کراماتی عجیب
عارفی گمنام بود و زاهـــدی دل پارسای
بارها با خود سخنها گفت و ما بی اطلاع
ای عجب زان پیر عرفانی بی چون و چرای
جسمشاینجابود و روحشدرکران فوقعرش
گوئیا هر لحظه میدادند بر گوشش ندای
شیخها بسیار و لیک او بود شیخ دیگری
چونکه هر دم بود در اندیشه ی عالیسرای
بر سر آن تربت روحــــــانی والامقام
هرکه از او حاجتیخواهد شود حاجت روای
من کم از توصیف او ، ولله صادق گفته ام
آن مناجات شبانگاهش به از هر بانگ نای
شیخ بی مثل و مثالی بود و روحیبیبدیل
واصفم من از محمدعالی طـــاهر قبای
من خود از او کارهای بس شگرفی دیده ام
عاشق عـــــرفان مــولا ، درهوای مصطفای
شیخ گمنام است و شاعر هم از او گمنامتر
ما نخواهیم شهره ی آفاق بودن ای خدای
وصف مـــردیمیکند رومیکه زین عالم نبود
سیرتی عــــــرفانی و صورت به از فرّ همای
19/4/1402
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 57