آمدم تا یوسفم پیدا کنم
غصّه ها را از دل خود واکنم
آمدم با پای جان اندر سرای
زیرپایت چشم خود را جاکنم
آمدم ای بی بدیل نازبـــوی
زاشتیاقت چشمه هادریاکنم
آمدم پرواز دارم جان خــویش
برفـــــــراز قلّه ی لیلا کنم
خاکپایتمهرودرمان شدمــرا
مرحمی بر این دل شیدا کنم
توتیا هست آن غبار کـوی تو
چشم نابینا به آن بینا کنم
ای خوشا دیدارآن مهرآفـــرین
زندهجانزان زلف عنبرساکنم
نیک دانی بی توما را مرده به
رخصتی تا مُـــــژه ها را پاکنم
همّتی هستم زشوقت آمدم
تازکویت چــــــــادری برپا کنم
چادرینورش ازآن رخسار ماه
وای برمن گر زکس پرواکنم
23/4/1401
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 143