هرکه خواهد هوس راحت دل دیگرنیست
نشود از زن و از بچه خجل دیگرنیست
رفت در ظلمت شب لذّت سودای حیات
هرکه خـــواهد نشود پای زگل دیگرنیست
رخت بربسته ز مردان وطن شوق حیات
آرزوها ز جماعات کسل دیگرنیست
تنگترمی شودهر روز به ماعرصه ی قوت
شکم سیر و قباپوش و شنل دیگرنیست
دزدی و کذب و ریا جان وطن رابگرفت
عامل صادق به قــــــــرآن هگل دیگرنیست
نگهی بر ورق همّتی و خامه که گفت
ای دریغا که جز ابروی ,ظل دیگر نیست
30/3/1401
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 204