مُلکت زرّین
ای سهیمان من از ارث پدر
رایگـانی گنج از پا تا به سر
آنزمینهاییکهاکنونباشماست
مُلکتزرّین بی چونباشماست
آن سرایی که اندرآن آراموگرم
روی زیرانداز زربفت و قشنگ
آن سراهایی که درآن نرم وناز
جایگاهی شه نشین و برفـــراز
می خرامیداندرآن چون پادشاه
همطراز قــــرص استهلال ماه
جمله میراث است ازمیرزاعلی
هرکسی داند،توهم دانی ولی
چشمها را برحقیقت بسته اید
ازسرحرصوحسادت خستهاید
دسترنجند از همان ایثارگر
هدیه ای هستند از آن آبادگر
ایبهخودبربسته صدبار از دروغ
ای ز سن پیر و کیاست نابلوغ
عقلها گـر بر همه تقسیم شد
دیگران کامل شماها نیم شد
ورنه بهتر ز نجیبان نیستید
همطراز و مونس خان نیستید
لایق آن مُلک زرّین نیستید
هرگز اندر پرده ی دین نیستید
ظاهری آراسته ، باطن چــومار
بردمــــد اندر زبانهاتان شرار
بر دگــــــرها روبه افتاده اید
لیک برما خنجر آماده اید؟!
عاقل و داناتر و آدم شوید
پیرو پیغمبر خاتم شوید
قوم یعجوجید همچون قوم عاد
کشته ی آزید ویک یک نامــراد
مــردمی پرکینه ، سیری ناپـذیر
بدزبان و بدعنان و پرشریر
ناسپاس و نابکــــار و ناطــــراز
آزمند و درعناد و بی نماز
بدبهار و بدکنار و بدقـــــــــرار
بدمدار و بددل و دل پـــــر زخار
کینه ورزید و لجوجید و عنود
گم نشانهایی ز صحرای نبود
منندیدمچون شما کسکینهورز
با درونی تیره و اخلاق هــرز
تا به کی نقّاره ی شر می زنید
تهمت و دشنام یکسر می زنید
شر ز شر زاید,شرر هم از شرور
آدم ازشر داغتر هست از تنور
گاه آدم تشنه ی خون میشود
ازشرارت مار و مجنون میشود
هیچثروتبهترازحقنیستنیست
بدتراز مرددهنلق نیست نیست
عــــادل وباسهم خودقانع شوید
دشمنی ها را ز خود مانع شوید
آدم وعــــاقل شوید و رستگار
دوستی با ما و با پروردگــــار
ای عـــداوت پیشگانی خاربُن
ای مریضازعقل وفهم وبدسَخُن
آدمی را آدمیّت لازم است
عاقل و دانا هرآنکس حازم است
دور باید دید و از شیطان حذر
کرد باید بر خــــداوندی نظر
توبه باید کــــــــــــرد تا آدم شوید
تا ز لشگرهای شیطان کم شوید
ماکه ازیک ریشه ایم عـــــــارآیدم
در قـــرابت با تو انکــــــــــــار آیدم
13/1/1401
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 163