چه داندکس که دراین وادی خالی
چرافرمانروایان بیخبرازحال واحوالی
زقومی به فراموشی سپرده
که دل رابروصال مرغکی بنهاده تاسالی
گرانسنگی که نامش می شودجوکار
اخیراًمبلغی زر دادبردستم
که فرمانش برم تادست محرومان
خریدم گوسفندی را
که ذبح ووانگهی اندازه بنمودم
به دنبال سخاوتهای آن دلدار ومردانه
ببردم بردیارصدولی نعمت
همه فرتوت و ناقص ازبدن بی خویش
گروهی درمعاش مانده
بغایت لنگ وفرتوت وگرسنه
ازمسیری بدمسیروخانه هاکوچک
سکوتی مرگباراندرمیان کوچه هاپیدا
که گویی مرده بودندآن جماعت ساکت وخاموش
که حتّی زنگ رابرخانه هاهرگزنمیدیدم
بکوبیدم دری را
چون برون آمدزنی لاغر
کزان چهره هزاران فقرمی بارید
دودستش برمیان سر
میان موج بیماری
کمی زان نذرارسالی چوبرچشمانش آوردم
چنان ذُل زدبه دستانم
که حیران گشت وخندان شد
بگفتا:این برای من؟!
که من هم بادلی خرسند
گفتم که خدا داده
که بیشک این لطافتها نگرداندخدا ذایل
به ذات اقدس حق
آن سخنهاراکه بشنیدم
همه احوال من بدشد
مکدّرگشت احوالم
منغّص گشت چشمانم
که ای الله خالق
اینچنین فرق است درنعمت؟!
قلیلی برسریرنرم
کثیری آرزومندند نانی گرم
که قوت این جماعت پول یارانه
به مولایم قسم حق رابگفتم پول یارانه!!
عجب زین روزگارپیچ پیچان را
که قرضی می ستانند لقمه ی نان را
همان نان رابه صدمنّت زنانوایی
خداونداقضاوت کن توخود دانی
توراحکمت چه باشدمن نمی دانم
چه روزی می رسانی نعمت خودرانمی دانم
خدایاخودگواهی صدجگرزین قصّه می سوزد
که دیدن هردوپارابر زمین دوزد
دلم خواهدزکیسه پُر اگرگردم
همان افلیج سربرلای دربنهاده را روزی
کمی آدم شده،دلشادمی کردم
که تفریحش
که بیرون رفتنش هر روز
فقط بنشسته بر درهست ویک یک درشمردنهای بی پایان عابرها
دریغامن نه درکیسه غنی هستم
نه دردستان سخی هستم
فقط فرمانبرمردان آئینم
فقط دلشادبر اینم
خدایاخوب میدانی که دکترهمّتی هم بی سخاوت نیست
اگربنویسم ازایشان به چندین قصّه پردازم
فقط من دانم وایشان ومولای خداوندی
اگرچه سن زمن کمتر
ولیکن در درایت پیش و والاتر
اگرگویدکه جان درکش
دریغ ازجان خوش هرگز
عیاراعتبار ایشان
وامّا من چونوکیشان
خدایاخیرگردان عاقبتها را
که ماهم عبد عاجزمانده ی وادی حیرانیم
8/9/1400
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 177