بارالها هـرچه می چــرخد ز کردار تواست
قـــــوت جانداران عـــالم نان انبارتواست
گرطبیبینسخه میپیچدبهسرانگشتخویش
نسخه اش یک ذرّه ازآن علم سرشار تواست
پاره آهن گــر به روی ابــــــرهایت می رود
کارانساننیست یارب،این عجب کار تواست
هـــرچه اندرکهکشانها هست و اندر آسمان
ذرّه ای یاگــــوشه ای از صقل پرگـار تواست
روشنی انـــدر زمین یا نور در هفت آسمان
برقی از انــــــوار آن چشمان بیدار تواست
غافل و بیچاره آنکس کز نگـــــاهت دور شد
ایخوشآنکسکه اندرین عالم خریدارتواست
همّتی گــر بنده ی نیکی ز درگــاه تو نیست
لیک عبدی عــــاجز و مشتاق دیدار تواست
8/11/1400
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 173