چرخ گردون
شدم پیر و بیمار و لنگ ازدوپای
نحیف و مــــریضم به کنج سرای
گذشتم ز سر شور و شوق بهار
چوضعفم نمایانز هـــرجای جای
سرور و جــــــوانی زمن پرگرفت
قـــــرارم تمام است ومرگازقفای
دریغ از مـــــــــــلاقات یاری عتیق
وجـــودم به رسم زمان بی بهای
زمنبیخبر دور و اطراف خـــــویش
نه قــوم نه خویشان و نه آشنای
شدم خارج از چــــــرخ گردوندهر
نگوید زمـــــــرگم کسی وای وای
بگفت همّتی سن پنجاه وشش
چو تیغی دولب تیز و بـــرّنده نای
حـــــــــذرکن تو ای یار دیرین من
بترس از غضبها وخشم خـــدای
نــوازش کن آن پیربشکسته دل
بسوی خــــــــــــداوند یکتا گرای
3/6/1399
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 202