بندپای پاره کن
ز روزگار حیله ها خود از جفا فـــراره کن
قویوبادوام باش و دل چو سنگخارهکن
ز باتلاق کینه و عناد و رنــج و بیکسی
دراین سرای مـــارها توفکرراه وچاره کن
شراره هازدل ببین،زقلبسختوآتشین
زحبس ناعـــدالتانه بندپای پاره کن
برون شو ازخــــرابه و به آب بیکرانه زن
رهاکن این قبای را تولّـــدی دوباره کن
چنگ بزن به بندحق زهـرچه ناملایمی
کفایتت کند خدا به درگهش نظاره کن
چوهمّتیسرای دل زدردو کینهپاک کن
سمندجانخویشتن پذیره یسواره کن
16/6/1399
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 191