فریادقلم
بارالها روی کن لطف و کــرم را
دور گردان صولت سلطان غم را
بی پناهان را پناهی بارالها
کن نصیبم ماه سیمای صنم را
بی تو نابــــودی ما تا بی نهایت
از تودانم هم دم و هم بازدم را
درد عـالم گیر، عــالم درنوردید
برحـــذر دار از بلایا این تنم را
گردباد غم چنان پیچانده عــالم
تش فــــرا بگرفته از پا تا سرم را
درد ویروس هلاکت پیشه آنسان
می کُشد مــــردان ناز میهنم را
کزغم عظمای این جانگیر و قاتل
برتن خـود می درم پیراهنم را
همّتی دست نیازش تا فلک شد
ازشکایت زین همه رنج و الم را
باد زیبای بهاری را بگفتا
می سپارم بانگ و فریاد قلم را
تابه درگاه کـریم چاره گر رو
بازگو دریای طـــوفانی غم را
29/12/1398
اشعار و دلنوشته های یک معلم...
ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 221