باغ رومشگان
روزگاری من ز رومشگان قشنگ
داشتم باغی ز گلها رنگ رنگ
باغکی افسونگـــر از عشقی تمام
درمیانش همچو مستان لب به جام
صبحگـــــاهان با چــــریغ آفتاب
مست می گشتیم با بوی گــــلاب
بـوی ریحان ، بـوی نعنا ، بوی ناب
بوی زردالـــوی شیرین و پرآب
روزها با بیل می کندم زمین
کرده بودم باغ را با جان قرین
سبزه را از هر رقم می کاشتم
جنَت المؤای می پنداشتم
شکر میکردم از لطف خــــــدای
زان همه نعمت به من اندرسرای
هم گـــــلابی هم انار و سیب بود
پر ز گـــوهر بود و پر ازطیب بود
تک درخت گردکان چون شاه بود
دستهایش رو بسوی ماه بود
زیر زلف گردکان انجیر بود
در پس دیوار توت پیر بود
باد گــــر بر شاخ زیبا می وزید
آسمان گویی ز من گل می خرید
صبحگـــاهان گرنسیمی می دمید
قطره ي دُرّ بود بر گل می چکید
در خم زلفین باغ دلــــــربا
نقشها از باغ جنّت بــــــر قبا
نقشها از دست نقّاش ازل
آنچنان زیبا که گــویی بی بدل
هردرختی خود ز نوعی میوه بود
کار من درآن زمان یک شیوه بود
مرغکــــــان خوش نوا می آمدند
لانه می کردند بر شاخی بلند
سینه سرخانی مهاجر دربهار
همره مرغان دیگر بی قرار
میوه ها بود و غــــزلها بود و نای
عود و عنبر بود و صوت دلــربای
من درآن دوران چه حالی داشتم
شوق دور از قیل و قالی داشتم
ای دریغا آخـــــر عمری چنین
دور گشتم زان سرای بهترین
گاهگــــــاهی یاد آن باغم بسر
می زند بر جسم و جانم صدشرر
می زند چون نشتری بر استخوان
خـــــــاطر تاریخی باغ جنان
لیکن اینسان غصّه خوردنهاچه سود
از سرا و باغ و از بود و نبود
رسم دنیای دنی جز این نیست
دست هرکس دائماً گلچین نیست
روزگاری خوب و بر وفق مـراد
روزگاری هم بباید نامــــــراد
درحیاط خانه اکنون یک درخت
بسته ام برآن ز خود اقبال و بخت
آنچنان بر این یکی دل بسته ام
گويی ازغمهای عــــالم رسته ام
عشق می ورزم بر آلوی زرد
درحیاط کوچکم با روح سرد
من دراین دنیای بی انصاف وپیر
کرده ام در لابلای شهر گیر
گیر اندر لابلای نامـــــراد
مردمانی نامعین و چون جماد
15/12/1398
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 217