دوش دیدم خواب رومشگان را
همگی گرد به دورمادر
در حیاط ِخانه ی خاطره ها
خانه ای پهناور
پرازانواع گیاهان ودرخت
سنگهایش چه وزین بود امّا
خارج از خاطره ی چون گل ایّام شباب
پرسشی داشتم از مادرخویش
نگهی پرمعنا
بنمودم وبگفتاآرام
که چه پرسی زهمان خانه ی دیرینه ی من
که تمام جان وجسمم آنجاست
ردپایم آنجاست
خنده وشادی وماُوا وهوایم آنجاست
دردم اینجا ودوایم آنجاست
ای دریغا که زچشمم دوراست
خاطرم آیداز آن تانکر آب
وکمی پائین تر
روی یک تخت گلین درپرچین
نفری رفته به خواب
آه وافسوس ازآن خاطره ی دورشباب
که چورعدی زسرم رفت وازاودورشدم
با خودم می گویم
کاش باهم بودیم
همه درزادگه پیرپدر
زندگی باهم ونان باهم وشادی باهم
زیر آن توت پر از میوه تر
زهمان خانه ی کهنه شده ی پهناور
بازبابیل بهم می زدیم آن باغچه را
که دگربارزهرخوردنی وسبزه ی ناز
به تفرّج،به تفنّن لذّتی میبردیم
شکرهاکرده وزان باغ نکو
میوه هامی خوردیم
بازهم باردگرچون سابق
روی آن منقل پرآتش و دودآلودم
به صف اندرهمه ازسیخ کباب
دودفوّاره ی براوج هوا
بچه وپیروجوان
همه درگرداگرد
چه نکوخاطره ای!
دستها حلقه به دور سر مرحوم پدر
تکیه بربالش خویش
بچه هارابه کنار
زمحبّت سرشار
آن همه سیخ کباب
برکف سفره ی صد راز پدر
بازهم بنشینیم
زنگاه پدرومادرخویش خوشه هابرچینیم
آن همه خاطره ها
زچه انگارچوفوّاره ی دود
زسرِماوشماپربگرفت؟!
منقل وسیخ کبابی که زسابق دیدیم
ای دریغا که دگرباربرای من وتو
روی تکرارنبیندزسرِ رسم زمان
عمرمان چون یخ آتش دیده
کم کَمَک آب شد ورفت وزپیری دلگیر
دوراززادگه خویش شدیم
خاطر دور جوانی همه چون بادبرفت
به خداوندکریم
هرزمانی که به آن خانه ی فرسوده روم
گوئی انگارصدای پدرم میشنوم
یاپدررابه همان صورت ایّام عتیق
به تنش پیرهن آبی رنگ
چوب دردست وکلاهش برسر
نرم وآرام وقدمهاآرام
گاه وبیگاه صدایش درگوش
نام مارابه زبان می آرد
همه درمغزسرم می گذرد
چرخ بازیگروافسونگرعمربشری
همه راداده به امواج فنا
کاش یک روزکنیم باورخود
کینه هارابه کنار
مرد مردانه چوپار
دستهارادرهم
همه چون سلسله زنجیربهم
بزنیم خنجرخشم وغضب برفرق عناد
وانچه ازثروت وپول
جمع کردیم به سختی وبه رنج
همه رایکباره
دل رهاخواهیم کرد
تادگرهاببرندلذّت خویش
ای چه بازی بدی
لیکن این بازی بد
رسم دیرینه ی هرانسان است
لحظه هامی گذرد
هفته هامی گذرد
ماههاوسالهاتندوسریع ازسرِ مامی گذرد
ازچه کس رازغم مرگ خودش پروانیست!؟
هیچ کس جزمن ومارنجه زفردای تونیست
برحذرباش که رنجیدن من
موجبات فرح ولذّت احوال تونیست
روزگاری که نه چندان دوراست
خواهدآمدکه همه مرده شویم
دیریازودبه دستورخدابرده شویم
سخنم گِلّه ی خونابه ی فریادمنست
ای عجب غفلت این دل تاکی
عاشق روی فریبنده ی این گِل تاکی
غافل وصلّه ی ارحام بریدن تاکی
سنداصل اخُوّت بدریدن تاکی
بی مبالات نباشیم دراین دیرفنا
دورباشیم زحقدوحسدوخشم وغضب
که خوشایندخدانیست عزیز
هیچ کس راخبراززندگی فردانیست
ای خوشاحال خوش ودست نوازشگرنیک
که کندصلّه ارحام به دستورخدای
که به ازاین صفت نیک نباشدصفتی
عمرهاسرشده ودورجوانی طی شد
به محبّت بشتابیم که فردادیراست
بچه ی من زچه ازحبّ عمومحروم است
دلش ازعاطفه ی نیک همین هاکوراست
چه گناهی وخطايی زهمین طفلک من
پیرجسمی نِیَم وپیرعداوت گشتم
آرزومندکمی مهروحلاوت گشتم
برحذرباش که این کارتورابدباشد
جانت ازخشم خدانادم ودرتب باشد
همه چون رهگذرانی همه پیر
همه ازهم دلگیر
ره طولانی وپرپیچ وخطر
برحذرباش که پامیشکند سنگ مسیر
9/7/1398
اشعار و دلنوشته های یک معلم...ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 193