فرّخ لقا
غمزه ی چشم تو مرا جان گرفت
عشق سراسیمه وطغیان گــرفت
هـرکه ندارد چـــــو تو فـــــــرّخ لقا
مرگ به هستی خودآسان گرفت
فاتح ابــــواب معانی تویی
چشم تــو از ماه نگهبان گرفت
رایحه ی باد سحــــــــرگـــاه را
غمزه ی چشمان توپیمان گرفت
غمزه ی جادوی تونعمت فـــزون
کــوه ز چشمان تو باران گرفت
مطــــرب بربط زن و سنتور زن
نام تــــــو از دفتر یاران گرفت
کعبه ی حُسنی وجمالی مرا
لیلی ازآن درگه تو سان گرفت
طلعتت ازقــــــرص قمر نابتر
همّتی از بوسه ی تو نان گرفت
10/10/1397
اشعار و دلنوشته های یک معلم...
ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 218