دوره گرد

خرید بک لینک
دوره گرد

دوره گردی ژنده پوش وکهنه خر

درمیان کــــــوچه با پا زد به در

انــدرون خانه با روحــــی یخین

هی به ناخن می خـراشیدم جبین

بازکردم در به روی دوره گــرد

کرد مارا یک سلامی سرد سرد

کــــــوله را بنهاد بر نزدیک در

دست آماسیده اش بـر روی سر

گفت آقا هــرچه داری می خرم

نان خشک وهر قـــراضه می برم

کهنه آورکن به من لطف وکـرم

تا بجـایش کیک وکبریت آورم

دخترم از دوره گـرد بشنیدکیک

ازسرابرجست همچون پای پیک

حلقه برزد پای لنگم را گـــرفت

بانگـــــــاهی آرزومند و شگفت

گفت من خواهان کیکم زودباش

نشنوم هـــــرگز بهانه جـود باش

چندشب من خواب شیرین دیده ام

در کتابی عکس این را دیده ام

دختر القصّه مــــــرا سوزاند دل

پایه هـــای عقل من رفتی زگل

چشم افتادم به پیـــــرهن پاره ای

شاید این پـــــوشد تن بیچاره ای

عـــرضه بنمودم برآن ژنده پوش

ناگهان غیضش زمن آمدبه جوش

گفت این کهنه مــــراآیدچه کار

راست گـرگـــویی برو پولی بیار

چــونکه پی بردم به فعل نادرست

عقل هم راه نکــــویی را نجست

چیز بشکسته ز من پیدا نشد

قلب دختربچه ام شیدا نشد

من خجل ازکیسه وازجیب خویش

برخــــــریدن پای ننهادم به پیش

گفتم ای دختراین مال تو نیست

کیکهاشایسته ی حـــال تو نیست

کیک زیبدبر دهان کــــــــدخدا

کیک راحیف است کام بی نـــوا

گويیا نعمت برای کـــــــــدخدا

درد ونقمت بهره ی هــــــــربینوا

جان وملکت جملگی دردست او

نوکـــــــران درگهیم و پست او

بچه چــون نومیداز دینار گشت

دروصال کیک آنسان خارگشت

گفت ای آقـــا تو از بابای من

ازنگــــار این دل واین جان وتن

بابهایی نامـــــــراد و سرسری

قلب غمگین وشکسته می خری؟

دوره گرد اندر تعجّب مات شد

ناله هاسردادودر فـــــــریاد شد

گفت این کار منِ مسکین نیست

این حکایت روزنی دردین نیست

این دل بشکسته ی بابای تو

زرخـریدش می کند لیلای تو

لیلی دلهای بشکسته خــــــدای

هم صفا و هم نـــوا و هم دوای

قاضی بین تــــو و سلطان اوست

دیگران چون مرده وجانان اوست

17/11/1397

اشعار و دلنوشته های یک معلم...

ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 220 تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 1:52

صفحه بندی