صحرای خیال
من که احساس تورادردل صحرای خیال
یاکه انگارزجوشیدن یک آب روان
زبُن نارونی پیروکهن
که به فوّاره برون می آید
به دوچشمان خودم دیدم و
باگوش خوم بشنیدم
گوئیابرلب آن چشمه تورامی دیدم
دفتری راکه زصدخاطره ات درسربود
یک به یک درنظرم می آید
خاطراتی همه خوشبوترازانبارگلاب
شوق می آمدومی رفت ولی
دیدنت برلب آن چشمه سراب است سراب
توکه چون چشمه وماتشنه ی یک جرعه ازآن
ماخریدارتوایم
باثمن وقیمت جان
گوئیاقصّه ی احساس تورامی شنوم
آه من کی کنمت بوسه ی ناب
من نه آنم که بسی بازی الفاظ کنم
یافقط درقلم آرم شوق دیدارتورا
یاکه دربنددوصدقافیه گردانم خویش
یا به دینارتوآرم دست خودرادرپیش
بلکه مشتاق وخریدارمنم
ای که ماراتوصنم
اشتیاقی که پدرداشت به تو
هیچ کس وصف نگاه پدرم نتوان کرد
که زپایان حیات
زفراق توشررداشت شرر
هان ای ماه منیری که زمادورشدی
آه سوگندبه چشم ودل مرحوم پدر
به امیدی همه نظّاره به در
که تورابیندوچون تشنه ی وامانده زراه
آب دیدارتوبرلب زندآرام شود
گذرافتادمرابروطن خاطره ها
چشمم افتادبه میراث پدر
به همان خانه ی پرفیض وگشاد
بغض بگرفت گلویم چوپلنگ
به گلابی عزادارفراق
که غم ازشاخه ی آن می بارید
در و دیوارحیاط پدری
تک تک سنگ ودرختش باهم
گوئیابوی بناگوش تودارند ولی
ای دریغاکه زآن زادگه پیروکهن
ننهی باگذری تومرحم
در ودیوار فرو ریخته ام
جای جای قدم مادرپیر
میوه هایی که ازآن باقی نیست
توت بشکسته ونیم سوخته را
که رفاقت داشت بامن عمری
دیدمش پرغم ودلتنگ وغریب
که زاحساس قرابت بامن
نشتری بردل خودمی دیدم
زهمه بقچه ای ازمهرودعا
به نسیم سحری بسپارم
که ز صد راه دراز
زسر صدق و نیاز
محضرنازتوآرندعزیز
محضرمادرپیر
نام زیبای تویک روزبه لب آوردم
به خداوندمحمد(ص)سوگند
که زجان آه نمود
لب پرچین وچروک
به دعاآمدوگفت
می سپارم به خدا
آن سفرکرده ی دور
که خدایش برمن
برساندروزی
تاری چشم من ازدیدن خودبزداید
به سرسفره ی بی منّت من
زاشتیاقی همه شور
همه راگردهم آردبه سرور
تادگرباره دلم شادشود
من که می سوختم ومی گفتم
به امیدوکرم ولطف خدا
خواهدآمد روزی
تا به یک مهرنگاه
دل از اندیشه ی غم بزدایی
دارم اندردل وجان
رونق خاطرزیبای تورا
می سپارم به پریان سبک بال هوا
آرزومندی این مادرپیر
عکس هایی که زتو
به روی طاقچه ی دل دارد
زشبانگاه وبه روز
همه با عکس توانگارسخن می گوید
زچهارگوشه ی آن عکس تورامی جوید
یادگاری که زپیراهن تو
همچویعقوب به دامن دارد
بویدوسیربه آن می نگرد
گاه خندیدن وگه گریه وگه خاموشی
عجبازین همه احساس عجیب
هیچ کس وصف سخن نتوان کرد
به دوچشمان همین پیرقسم
به مزاری که سلامت برساندهرروز
من ازاندیشه ی دوری تواندوهگنم
21/7/1396
ما را در سایت اشعار و دلنوشته های یک معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 209